تبليغاتX
بـــــــی تـــــــو هـــــــرگــــز بـــــــی تـــــــو هـــــــرگــــز

بـــــــی تـــــــو هـــــــرگــــز
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان
مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري!

مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي!

مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري !

مادر يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد!


مادر يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!


مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن........
 



---------------------------------------------------



آدم پير مي شود وقتي مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــدا ميزند اما جوابي نميشنود.........

ممماااااااااااادددددددررررررر..............

تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"

تو 15 سالگي : " ولم کنين "

تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"


تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"

تو 30 سالگي : " حق با شما بود"

تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "

تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"

تو هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!

بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...

از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...

بهشت از آن مادران است در حالي که به جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري نسبت به آنها ندارند و براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!!

این دو متن قشنگ از کامنتای خواهر گلم مهسا (سکوت شب) بود که واسم گذاشته بود و منم توی وبم قرار دادم .مهسا جان ممنونم ازت .


سلاااااااااام به همه ی دوستان و عزیزای دلم که همیشه منو مورد لطف و محبتشون قرار دادند و نزاشتن که توی این 1 ماهه بهم سخت بگذره ....از همتون ممنونم .

از طرف منم به مامانای گلتون تبریک بگید ....

روز زن و مادر بر شما زنان امروز و مادران فردا مبارک باد .

مامان گیسو هم حالش خوب نیست و توی بیمارستان بستریه ...در این شب عزیز واسه شفای مامانش دعا کنیم ..گیسو جان غصه نخور مامان خوب میشن.

دوستون دارم و اگه لطف کنید واسه مامانم یه فاتحه بخونید ممنون میشم آخه واسه کادوی امسالش فقط میتونم واسش فاتحه بخونم .

ازهمتون ممنونم و به خودم افتخار میکنم که همچین فرشته هایی دارم که یه لحظه داداششون رو توی هیچ شرایطی تنها نمیزارن .
 
بازم میگم قدر ماماناتون رو بدونیداااااااااااا

ممنونم که باز مثل همیشه تا اینجا رو خوندید .

هفته ی خوشی رو واستون آرزو میکنم ....شاد و سربلند باشید همیشه .
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 17:46 ] [ امیر ]

واسه موندنت یه بیمارستان سپید پوشیدیم ...ولی مامان به خاطره ها پیوست....روحت شاد

روزگارا ! که چنین سخت به من میگیری ....با خبر باش که پژمردن من آسان نیست ....گرچه دلگیرتر از دیروزم ....گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند ....لیک باور دارم دل خوشیها کم نیست ...زندگی باید کرد ...بله زندگی باید کرد و از زندگی باید لذت برد . و اجازه ندیم زندگی سوارمون بشه باید خودمون سوار زندگی بشیم و افسارش رو دستمون بگیریم.


سلاااااااااااااااااااام به مهربونای خودم ....خوبید ؟خوشید؟ منم به لطف خدا و شما دوستای گلم خوبم .....

از همتون ممنونم که واسه عرض تسلیت و همدردی هر روز بهم سر میزدید و تنهام نمیزاشتید .....فقط میتونم به پاس اینهمه محبت سر تعظیم فرود بیارم و دست تک تکتان را ببوسم ... بخصوص مخاطب عزیزم که در نبود من آپ کرده و به همتون خبر داده ....تنها کسی که اون لحظه همون لحظه توی بیمارستان با حرفاش آرومم کرد و زیر بغلم رو گرفت و بلندم کرد همین مخاطبم بود...لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه فقط با مسج هاش با هام حرف میزد و مسجش که میخوندم دلم قرص و محکم میشد و منم همین حرفای مخاطب رو به بابا و داداشم میگفتم و اونا رو آروم میکردم ....این دختر اینقده مهربونه که رفته یه پیراهن واسم گرفته که کم کم از سیاه پوشیدن بیام بیرون ...عزیزم ایشالله بتونم اینهمه خوبی و مهربونیت رو جبران کنم.


قالب وبم رو از سیاه بیرون آوردم و آهنگش رو عوض کردم آخه دوس ندارم وقتی اینجا میاین دلتون بگیره ...


وقتی کامنتای تسلیتتون رو میخوندم مثل آب سردی بود که روی آتیش درونم ریخته میشد و آروم میشدم ....

خیلی سخت بود خیلی خیلی خیلی ....دوست ندارم هیچکی جای من باشه ...خدایا سایه هیچ پدر و مادری از سر فرزندانش کم نکن ....آمین یا رب العالمین .


همیشه  از بچگی خواب میدیدم که مامانم مرده و با گریه و وحشت از خواب میپریدم و تا میدیدم که خوابه اینقد خوشحال میشدم که همش خواب بوده و مامانم کنارمه ...و تا اینکه اون اتفاق افتاد ..بازم باورم نمیشد ...مثل دیونه ها میگفتم من الان خوابم حتما دارم باز خواب میبینم...میزدم توی گوشم که آیا خوابم یا بیدار و لی مثل اینکه بیدار بودم ....صبح روز بعد که بیدار شدم گفتم حتما اون اتفاقی که افتاده همش خواب بوده و رفتم از اتاق بیرون که دیدم نه واقعا خاک بسرم شده ....

همیشه مامانم دعا میکرد که خدا مرگ با عزت بهش بده و زمین گیر نشه ...بلاخره به آرزوش رسید ....شب قبلش اینقد حالش خوب شده بود که موقع برگشت از بیمارستان به طرف خونه همراه داداشم اینقد حرف میزد و شوخی میکرد و رفتیم خرید هم کردیم ......ولی صبحش یه هو همه چی عوض شد .....موقع خداحافظی که میخواستن ببرنش خاک سپاری صورتش رو نشونم دادن و اینقد بوسیدمش چقد قیافش نورانی شده بود همه  تعجب کرده بودن که چرا اینهمه عوض شده.خودش همه چیزشو از قبیل کفن و کلیه وسایلاش رو از قبل آماده کرده بود و نشون من و خواهرم داده بود که اینجا گذاشتم  و تا نشونمون میداد ما دعواش میکردیم که مامان این چه حرفیه و با خنده میگفت مرگ حقه....


اون لحظه فقط به خدا میگفتم خدایا صبرم بده فقط هرچه زودتر به هممون صبر بده که داریم دیونه میشیم ....و اینجا بود که به صبر خدا پی بردم ...خدایا چقد مهربونی ..خدایا شکرت ...خدایا روح مامانم رو شاد نگه بدار.


پ ن.امینه ...باران....مهسا و باران ،فی فی ،ملیکا وعسل  عزیز ممنونم که به خاطر هم دردی و آرامش من توی وبتون واسم آپ گذاشتین.

پ ن 1.سمیه جان اون کامنتت  منو به خودم آورد...دهاتی جان خیلی لطف دارید شما .مهسا (سکوت شب ) ،ساحل،آزی ، نیلو،ورتا ،خانم غلامی،ملیکا ،عسل ،نازنین زهرا،قفل عزیز،گیسو،مینو،نل عزیز،فاطمه (آفتاب جنوب)،پریوش،مائده،فرشته و فرناز عزیزم ،فی فی ،فاطی،نمکی،دختر کوخردی مهربونم ،ترانه ، آبجی ققنوسم،زهرا،آناهید دشتی،نادی نمکی،فاطمه خانوم گل،آیلین ،سوگلی،نی لی ،تینا جون،ته مانده ومهمه عزیز از شما هم ممنونم .از همتون ممنونم اگه اسم کسی از قلم افتاد به بزرگی خودتون ببخشید و بگید تا سریع بنویسم.


پ ن 2.از همتون سپاسگزارم ...دوست داشتم که اسم همتون رو مینوشتم ....ممنونم که اینهمه داداشتون رو دوست دارید.منم دوستون دارم.

پ ن 3.امینه جان تسلیت عرض میکنم ایشالله غم آخرتون باشه و خدا بهتون صبر بده ....بابا بزرگ امینه هم دیروز به رحمت خدا رفته واسه شادی روحش لطفا  یه فاتحه بخونید .

پ ن 4.بازم از اینکه تا اینجا اومدین و همه رو خوندین ممنونم .

پ ن 5.ببخشید که خیلی حرف زدم ....بزودی دوباره میام....مواظب خودتون  باشید .دوستون دارم

واسه شادی روح مامانم اجماعن صلوات. الهم صلی علی محمد و آل محمد .....اگه زحمتی نیست یه فاتحه هم بخونید ..ممنونم میشم .






[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:13 ] [ امیر ]
 سلام دوست های همیشگی امیر

امروز امیر متاسفانه مادرش از دست داد. واقعاً تایپ کردن این جمله برام سخت و دستام هنوز می لرزه. نمی تونم امیر آروم کنم اما از خدا می خوام بهش آرامش و صبر بده. شماهام دعا کنید. از ظهر که فهمیدم تا همین الان فقط کارم گریه شد.

امیر وقتی گریه تو رو دیدم دنیا رو سرم خراب شد،نمی دونی چقدر زجر کشیدم. خودتم می دونی که چقدر مادرت رو دوست داشتم... خدا بیامرزتشون

لطفاً هر کی اینجا رو می خونه یک فاتحه برای مادر امیر و اگه تونست یک نماز هم بخونه.

ممنون...

[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 17:13 ] [ مخاطب خاص ]

با نام و یاد خدا شروع میکنیم اولین آپمون رو در سال جدید با یه خبر خوش......

سلاااااااااااااااااااااااام  به همه ی دوستان همیشه مهربون و باوفای خودم که حتی یه لحظه امیرشون رو تنها نمیزارن....بخصوص امینه ی عزیزم ...امیدوارم که تعطیلات عید به همتون خوش گذشته باشه .

خوب بریم سر آپمون .....

مادر ...کلمه زیباییه که وقتی میشنویم یه حسی بهمون دست میده ..... مادر ...مامان ...ننه....ام...مام خلاصه توی هر زبونی که نگاه کنی کلمه ی مادر شبیه همه و یه کلمه ی بین المللیه  خوش به حالتون که همه ی شما روزی مادر میشید و بهشت زیر پاتون قرار میگیره

فرناز عزیزم مادر شدنت مبارک .....نمیدونی چقد خوشحالم .....پس از ۹ ماه انتظار  خوش ترین لحظه اینه که اولین نفر خودت بودی که فادیا کوچولو رو دیدی و با دیدنش  تمام خستگی ۹ ماه بارداری و همچنین درد سزارین از بین میره و رابطه ی مادرانه بوجود میاد .......مامان کوچولوی من مادر شدنت مبارک ....دورا دور و لحظه به لحظه جویای حالت بودم... ۱۴ فروردین همیشه توی تقویم دلم میمونه ....الان منم میتونم یه نفس راحت بکشم و خدا رو شکر میکنم که این ۹ ماه به خیر و خوشی و سلامتی تمام شد.

یادته شب عروسیت که همچو ماه می درخشیدی   بهت گفتم ایشالله به زودی مامان بشی و اگه دختر بود شبیه خودت باشه؟ و با خنده گفتی نه هنوز من واسه مامان شدن کوچیکم  الانم بهت میگم مامان کوچولو قدم نو رسیدت مبارک ...فداش شم عکسش رو امروز دیدم ماشالله شبیه خودته ....از طرف من ببوسش .....

(رویای زندگی من) این جمله رو خیلی دوس داشتم آخه اسم وبت بود و حالاست که بهت میگم رویای زندگی تو فادیاست قربون اسم قشنگش که خودت انتخاب کردی ....مواظب خودت و کوچولوت باش.

 

پ ن ۱.فرشته جان هم خاله شدن و هم تولدت مبارک ...ممنونم از بابت تمام زحماتی که کشیدی .

پ ن۲.از همتون ممنون و سپاسگزارم که واسه تولدم تشریف آوردین و با اومدنتون محفل ما رو گرمتر نمودین و یه شور و حال خاصی رو به وجود آوردین...ایشاالله بتونم خوبیهاتون رو جبران کنم .

پ ن۳. خیلی خیلی ازت ممنونم از بابت کادوها ٬ قالب وبم و سورپرایزی که واسه تولدم کردی (مخاطب خاص)  الانه که سمیه یه چی بپرونه

پ ن۴.امینه جان  معذرت میخوام که ناراحتت کردم بخدا داشتم باهات شوخی میکردم..حالا آشتی؟ 

پ ن۵.  بازم ممنونم که اومدین و تا اینجا رو خوندین .دوستون دارم و مواظب خودتون باشید.

پ ن۶.خدایا هر کی هر دعایی توی دلش داره ایشالله حاجت روا بشه و دعاش مستجاب بشه....آمین یا رب العالمین .

پ ن ۷.لطفا واسه مامانم دعا کنید چند روز دیگه آنژو گرافی قلبشه

پ ن ۸. همیشه بیادتونم و ایام به کام .

 

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 3:24 ] [ امیر ]
سلام. یکم فروردین تولد امیر هست، من هم تولدش رو پیشاپیش تبریک می گم.

شما هم به تولد دعوتید  ...

بفرمایید کیک......



برای امیر کادوهای تولد رو زودتر دادم امیدوارم دوست داشته باشی.

 

امیـــــــــــــــر : مرررررررسی عزیز دلم ....واقعا غافلگیرم کردی ...تا اومدم وبم فکر کردم اشتباهی اومدم  و دوباره از اول آدرس دادم ولی باز دیدم همین اومد .....از تعجب خشکم زده بود که چرا وبم عوض شده  بعد که نویسندش رو دیدم فهمیدم که فرشته ی مهربونم اومده اینجا ......عزیزم  همیشه منو با محبت هات شرمنده کردی هم از کادوهات و هم از اینهمه لطفی که بهم داری ....ایشالله بتونم خوبیهات رو جبران کنم .واقعا ازت سپاسگزارم .

اینم عکس کادوهاییه که مخاطب خاصم بهم داده ....خدایش خیلی شرمندش هستم .....و بازم ازت ممنونم و از خدا میخوام که به تمام آرزوهات برسی و روز به روز به موفقیت هات اضافه تر بشه و به اون چیزی که میخوای برسی عزیز دلم .


 

 هر سال با اومدن بهار یک سال به عمر زمین اضافه و از طرفی یک سال هم به عمر من .....نمیدونم باید خوشحال باشم و یا افسوس عمرم رو بخورم که مثل آب خوردن داره تموم میشه واقعا قدر لحظات گرانبهای عمرتون رو بدونید ......

نمیدونم تا چندمین بهار باشم ولی تا هستم همیشه بیادتونم .


خوشحالم و احساس خوشبختی میکنم چون دوستای خوبی همچو شماها رو دارم ......

سال 90 با تمام خوشیها و بدیهاش تمام شد ....واقعا تابستون 90 یکی از خاطره انگیزترین تابستونای من بود که هیچوقت فراموشش نمیکنم ....در کل 90 سال خوشی بود و زود تموم شد.....

خلاصه توی این مدت بدی ازم دیدین به بزرگی خودتون ببخشید و حلالم کنید .


پ ن .1 ممنونم از اینکه تشریف آوردین و جشن ما رو با حضورتون باشکوهتر نمودین ....


پ ن 2. دست من کوتاه از دیدار توست ...قلب من اما همیشه یاد توست ....بهترینم هرکجا هستی بدان هرکجا باشم یادم یاد توست .......


پ ن 3. دوستون دارم و از اینکه همیشه هستید سپاسگزارم .


پ ن 4.عیدتون هم مبارک ایشالله سال خوب و خوشی رو همراه با سلامتی و موفقیت شروع کنید و به تمام آرزوهاتون برسید...التماس دعا و دوستون داررررررررررم

 

[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 1:52 ] [ مخاطب خاص ]
سلااااااااااااام ما دوباره اومیدم  تعجب نداره خوب یه دفعه دیر به دیر آپ میکنیم یه دفعه هم زود به زود  الانم حسش اومده که آپ کنم اشکال داره  راستش دلم واسه کامنتاتون تنگ شده بود گفتم آپ کنم حداقل به بهونه ی آپم یه سر هم به خودم میزنید دیگه

دیگه نزدیک عیده و سال داره تموم میشه و قبل از سال جدید باید یک یا دو آپ دیگه انجام بدم  ( شکلک امیر پر کار )

خوب بریم سر آپ امروزمون :

چند روز پیش یکم کسالت داشتم و یه دو سه روزی توی خونه استراحت کردم البته به لطف آمپول و سرم  خدا بگم چی کارش کنه که آمپول بد زد که هنوز جاش درده  خلاصه زن همسایمون خونمون بود و حالم که دید گفت الان میگم دخترم مینا واست سوپ درست کنه و بیاره  ....بیچاره خیلی زن خوب و مهربونیه .. من گفتم اصلا اشتهای هیچی رو ندارم نمیخواد خودتون رو به زحمت بندازید ...بعد خواهرم گفت خودم درست میکنم و تازه امیر زیاد سوپ موپ دوس نداره و نمیخوره ....خلاصه قبول نکرد و گفت دوس دارم واسش درست کنم و خودش رفت .....دیگه یه ۱ ساعتی نگذشته بود که در زدن و خواهرم رفت در رو باز کرد که مینا خانوم با دوستش همراه با یه کاسه بزرگ سوپ تشریف آوردن و دست آبجیم دادن ...اینو هم بگم فکر بد نکنید مینا نامزد داره و توی دوران عقد داره بسر میبره  اینو گفتم که فکرتون منحرف نشه  خوب تا اینجای داستان رو داشته باشید ......

من صبحا قفس مرغ مینا رو توی حیاط زیر سایه ی درخت بزرگی که توی خونمونه به دیوار آویزون میکنم و همینجور این مینای شیطون حرف میزنه  خیلی چیزا یادش دادم ...خوب از شانس ما وقتی مینا دختر همسایمون با دوستش میرفتن بیرون یهو این مینای شیطون میگه مینا دوست دارم  آخه دقیق صدای خودمو بیرون میاره ...چون من بهش میگم مینا دوست دارم اینم همینو تکرار میکنه  وای نمیدونید چی شد ...آشه نخورده و دهنه سوخته ....مینای بیچاره چیزی نگفت این دوست حسودش رفته خونه و جلو مامان مینا و نامزدش گفته این امیر پررو از توی پنجره به مینا گفت مینا دوست دارم ...وای نامزدش چاقو به دست دم در خونمون وایساده که امیر میخوام بکشمت  خلاصه من حالم بد سرگیچه داشتم که نمیتونستم از جام بلند شم دیدم گوشیم زنگ میخوره ..نگاه کردم که میناست و داره میگه جریان از این قراره و در خونه رو باز نکنیم ...گفتم مینا جان من اگه میخواستم بهت بگم دوست دارم و بهت نظر بدی داشتم موقعی که مجرد بودی بهت میگفتم نه الان که ازدواج کردی و یادم اومد که حتما کار این مینای شیطون خودمه و بهش گفتم خودتم با مامانت بیا اینجا و دوستت هم بگو بیاد تا بهشون ثابت کنم من چنین جسارتی نکردم ......خلاصه همه اومدن داخل و شوهرش هی داد و فریاد میکرد ...به شوهرش گفتم الکی واسه من قیافه نگیر همه میدونن مینا مثل خواهرمه چاقوتو هم بزار جبیت یه وقت دستت رو نبری  دیدم اومد توی اتاق و یه لگد زد به چوب لباسی که سرمم بهش وصل بود ...بعد مامان مینا دعواش کرد...گفتم الان بهتون ثابت میکنم که من چنین حرفی نزدم....دوست مینا زبون در آورد که اگه تو نبودی پس کی بود..گفتمش به تو ربطی نداره ...آخه من از این دختره اصلا خوشم نمیاد حالا بماند واسه چی خوشم نمیاد  

بعد گفتم برید زیر درخت و اونجا فقط بگید مینا همین.... بقیش خودتون میفهمید که چی میشه ...اینا فکر کردن جنی شیطونی اونجاست و میترسیدن برن  دیگه خودمم رفتم دنبالشون و گفتم میناااااااا و مینای ما هم جونمون رو خرید و هی از خودش نمک ریخت ....و نامزد مینا شرمنده شد و اومد صورتمو بوسید که ببخشید من عصبانی بودم ....گفتمش هیچوقت با حرفی که بهت میزنن سریع قضاوت نکن و اول ریشه یابی کن و مطمئن که شدی بعد اقدام کن......دوست مینا هم گفت امیر ببخشید محل سگ هم بهش ندادم و صورتمو برگردوندم و رفتم توی اتاق ....حالا از اون روز تا حالا کشتن مارو با سوپشون  یه دفعه صبح میارن یه دفعه شب منم که اصلا لب به سوپ نمیزنم و میدم به کارگرای انبارمون  آخه از سوپ خوشم نمیاد .به قول کارگرامون میگن امیر بهشون نگو که خوب شدی تا همینجور سوپ بیارن

یه شیطنت خنده دار دیگه هم کرده که توی آپ بعدی واستون مینویسم

ببخشید حرفام زیاد شد آخه عقده ی نوشتن داشتم و تا میتونستم همینجور نوشتم

پ ن . مرسی که بازم مثل همیشه زحمت کشیدین اومدین و  تا اینجا رو خوندین....روزتون خوش و همیشه بیادتونم ....

پ ن۲.( دل ) این کلمه ی بی نقطه ....گاهی تنگ میشود تا حد یک نقطه  پس همیشه بیاید

 

 

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 11:40 ] [ امیر ]
سلاااااااااااااااااااااااااااااام دوستای گلم ...خوبید؟منم خدا رو شکر خوبم......بخدا شرمنده ی همهتون هستم که دیر به دیر بهتون سر میزنم ...باور کنید مشغله ی کاریم اینقد زیاده که وقت نت اومدن ندارم ...ولی تصمیم گرفتم از این به بعد جواب کامنتاتون رو همون لحظه توی وبم بدم....و هر وقت کامنت گذاشتین منتظر جوابش توی وبم باشید که هر جا باشم با گوشیم سریع جوابتون رو میدم .

 

خوب بریم سر آپ امروزمون ....... 

امشب تولد عزیز دلم....فرشته ی مهربونم ....همدم خودم......نفس من .....همه چیز و همه کس من ....عشق من ....دنیای من ....وجود من .... خواهر گلم آرام میباشد.....آرامم تولدت مبارک ...خیلی دلم میخواست در این لحظه ی شاد و نورانی کنارم بودی .....اگه کنارم بودی امشب و واست درست و حسابی میترکوندم .....از همون تولدا یادته

 

خوب یه خبر دیگه که فکر کنم تعجب کنید  

 

آرامم عقد کرد  آره آرام کوچولوی من رفت قاطی مرغا  الهی فداتشم عزیز دلم واست آرزوی خوشبختی میکنم ...ایشالله زیر سایه خداوند مهربون همراه با عشقت سالم و سلامت و خوشبخت و خندان باشی و شما هم یه جفت دوقلوی خوشگل شبیه به خودت بیاری....شایدم شبیه من باشن

 باور کن اگه میشد همین امشب میومدم دبی و تولدت کنارت می بودم ولی چه کنم که دیگه قسمت نشد و شایدم سعادت نداشتم . به قول امینه همه با هم اینجا توی خونه ی نتی مون جشن میگیریم

و در آخر باید از همه تشکر  کنم که اومدین و تلاش کردین در هرچه خوبتر برگزار شدن این جشن ...واقعا از همتون ممنونم که اومدین وگرنه یک نفری نمیتونستم این کار رو انجام بدم و بدون شما هم صفا نداشت .

این جشن رو همه ی بچه ها و دوستای من و آرام برگزار کردند و تقدیمش میکنیم به آرام عزیز.

پ ن ۱.عزیز دلم ممنونم از بابت قالب خوشگلی که واسم درست کردی .

پ ن۲.امینه و مهمه عزیز ممنونم که حتی ۱ روزم تنهام نمیزارید و هر روز و هر ساعت بهم سر میزنید.

پ ن ۳.فاطی جون غصه نخور همیشه اینجوری باش

پ ن ۴.اعصاب چیست ؟ اعصاب چیزی هست که هیچکی نداره ولی توقع دارند تو داشته باشی.

پ ن ۵.توقع چیست ؟ توقع چیزی هست که همه دارند ولی تو نباید داشته باشی . اوهووووم

پ ن ۶.پس جواب کامنتا رو همینجا میدم مرسی که تشریف آوردین .....دوستون دارم و خواستم بگم خدانگهدار به یاد امینه افتادم و نمیگم خدانگهدار  فعلا

 

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 11:9 ] [ امیر ]



والنتاین تنها روز عشاق نیست ، روز عشق ورزیدن به تمام کسانی است که به یادشان هستیم ......( والنتاین مبارک )


سلاااااااااااام عزیزای دلم ....بخدا شرمنده ی همتون هستم که این چند وقت بهتون سر نزدم ......ممنونم که هنوزم بیادم هستین و با اینکه من نمیام اینقد بهم لطف دارین و همیشه بهم سر میزنید .


از خدا میخوام همه ی اونایی که یه عشقی توی قلبشون دارن چه به صورت پنهان و چه آشکار ایشالله به عشقشون برسن و همیشه ی عمر همینجور عاشقانه زیر سایه ی خداوند متعال با هم زندگی کنند.....


پ ن 1: عزیز دلم از بابت همه ی لطف و دوست داشتنات و  اینهمه کادوهای گرون قیمتت ممنونم و خدا رو شکر میکنم که یه فرشته ی مهربونی مثل تو دارم ....ایشالله بتونم تمام خوبیهات رو جبران کنم با تمام وجود دوست دارم و از خدا موفقیت روز افزون رو واست آرزو میکنم  ( مخاطب خاص )

پ ن 2: این شکلک هم از وب خواهر گلم ملیکا کش رفتم 


پ ن3. امتحان ارشد نزدیکه واسه اونایی که امتحان دارن دعاکنید که قبول بشن بخصوص نل و باران .


پ ن4.مواظب خودتون باشید و همیشه عاشق بمونید و مواظب عشقتون باشید .....


پ ن 5.حالا تا اینجا که اومدین واسه خواهرزادم هم دعا کنید دیشب توی شیراز زایمان کرده و دوقلو آورده و خودش توی آی سی یو تحت مراقبته و بچه هاش هم همینطور ...واسه سلامتی سه تاشون دعا کنید .

پ ن6.به زودی دوباره میام فعلا

[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 10:52 ] [ امیر ]

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام و هزاران سلام به همراهان همیشگی خودم ....اول از هر چیزی از همتون ممنون و سپاسگزارم که واسه مامانم دعا کردید و به لطف دعاهای شما بود که الان حالش خوبه .....خوشحالم که دوستای مهربون و با وفایی همچو شماها رو دارم ....... تنها کاری که ازم بر میاد فقط دعای خیر در حقتون میکنم و از خدا میخوام همیشه سالم و سرحال و خندان در کنار خانواده هاتون باشید و همیشه دلتون لبریز از شادی باشه و سالیان سال سایه پدر و مادرتون بالاسرتون باشه.


امروز یه آپ باحال واستون گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد....


تصویری که شما را متعجب خواهد کرد!


به چشمان‌تان اعتماد کنید!!


کافی است به نقطه سیاه وسط صفحه خیره شوید؛ سپس صفحه تغییر خواهد کرد و شما چیزی را مشاهده خواهید نمود که به قدرت چشمان خود افتخار میکنید . و تا زمانی که پلک نزدید میتونید تصویر سیاه و سفید را رنگی ببینید .


زمانی که تصویر کامل بارگذاری شد

شما تصویر سیاه و سفید زیر را رنگی مشاهده خواهید کرد!



بله تصویر دومی که برای شما به نمایش در آمد تصویر سیاه سفیدی از همان محیط اول بود ،ولی چشمان شما این محیط را دقیقا با همان رنگ های اصلی مشاهده کرد.


پ ن .بازم از همتون ممنونم که اینهمه به داداشتون لطف دارید .

پ ن 2.این هفته هم که یه روز در میان تعطیلیم .

پ ن 3. این چیه؟اگه خوندید توی نظرات بنویسید : ( میخشبشیمیشهبخونیش )

پ ن 4.ممنونم که تا اینجا رو خوندین ....شب و روزتون خوش و خدانگهدارتون.

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 3:0 ] [ امیر ]


سلااااااااااااااااااام به دوستان و یاران همیشگی خودم که هیچوقت داداشتون رو توی هیچ شرایطی تنها نمیزارید.

امشب اومدم و از همتون التماس دعا دارم ....واسه مامانم دعا کنید حالش خوب نیست ......محتاج دعای همه تون هستیم ....میگن دعای آدما در حق هم خیلی اثر میکنه ....

چند شب پیش بود که اومدم خونه و دیدم مامانم از توی اتاق داره میاد بیرون و اتفاقا همه اون شب خونمون بودن و یهو دیدم مامان حالش بد شد و عرق کرد و افتاد رو زمین ....دیگه نمیدونستم چیکار کنم ....گرفتمش توی بغلم و صدای داداشام زدم و همه اومدن کمک ...دنیا داشت رو سرم خراب میشد ...داشتم دیونه میشدم که یهو فقط متوجه شدم داداشم داره میگه برو دنبال دکتر ....نمیدونم چه جوری رفتم توی مطب و دکتر رو از توی اتاقش بیرون آوردم و با چه سرعتی برگشتم خونه ...فقط میشنیدم که دکتر داره میگه یواش ...یواش ....آرومتر برو ...خونسردی تو حفظ کن ...و دکتر بیچاره از ترس به داشبورد ماشین چسبیده بود.....دیگه خدا رو صد هزار بار شکر که اون شب خدا مامانم رو بهمون برگردوند ولی هنوز حالش زیاد خوب نیست...اومدم و از شما فرشته های مهربون التماس دعا دارم .....


چند وقت پیش مامانم بهم گفته بود که یه چیزی واسش بگیرم منم هی یادم میرفت توی راه که میرفتم دنبال دکتر با خودم میگفتم اگه زبونم لال مامانم طوریش بشه هیچوقت خودمو نمیبخشم که چرا اون چیز رو واسش نگرفتم ....دیگه اولین کاری که کردم رفتم اون سفارشش رو واسش خریدم .


قدر ماماناتون رو بدونید که هیچکی و هیچ چیزی نمیتونه جاشون رو پر کنه .....ایشالله سایه ی هیچ مادری از سر فرزنداش کم نشه .

پ ن1. اون لحظه به یاد تو افتادم که چند سال پیش چه کشیدی واقعا از ته دل درکت کردم که چقد سخته ....ممنونم که اون شب کنارم بودی .

پ ن2.از همتون ممنونم که واسه مامانم دعا میکنید .

پ ن3.خدایا همه ی مریضایی که توی خونه هاشون و یا بیمارستانها هستند شفا عنایت بفرما...آمین یا رب العالمین.

پ ن4.دعا یادتون نره و همتون رو به خدای بزرگ میسپارم .


[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 19:45 ] [ امیر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تقدیم به تو که نمی دونم در خاطرت می مونم یا برات خاطره میشم ، دوستت می دارم نه به خاطر اینکه دوستم بداری بلکه به خاطر اینکه لایق دوست داشتنی ...<<< sh >>>
لوگوی دوستان من

امیر-- بی تو هرگز

ملیکا

امکانات وب